#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_240
سرش را برگرداند و پوزخند بزرگی که بر لبان ندا نقش بست را ندید...
حالا باید تاوان پس زدن ندا را بدجور پس می داد...
********************
ماهی با دستمال آب بینی اش را گرفت و دوباره قطره اشکی از گوشه ی چشمانش بیرون خزید... عادل دیوانه شده بود و داشت برمی گشت... از صبح که از ناز خبر نگرفته بود آن قدر زنگ زده بود که ماهی ناچار به گفتن حقیقت شده بود... و حالا عادل با اولین پرواز خالی برمی گشت... بیچاره ناز... بیچاره عادل.
عفیفه خانم دستش را گرفت و گفت:
- ماهی جان آخه خواهر من چرا انقدر بی قراری می کنی؟ مگه به کلانتری گزارش ندادی؟ نکن خواهر با خودت این جوری!
ماهی با چشمان لبریز از نگرانی نالید:
- وای بر تو ماهی... وای بر تو.
– ای بابا خواهر تو چرا این جوری می کنی؟
ماهی که انگار در این دنیا نبود با خود زمزمه کرد:
romangram.com | @romangram_com