#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_239

- به خدا اگه براش اتفاقی بیفته زندت نمی ذارم ندا.

تماس وصل شده بود. مازیار با لحنی که فقط خودش می دانست چه قدر سعی در کنترلش دارد گفت:

-در رو باز کن. پشت درم.

در تقی صدا کرد و باز شد. نفسی عمیق کشید و وارد راهرو شد... خانه ی ندا در آپارتمانی پنج طبقه در همان نزدیکی شرکت بود. وارد آسانسور شد و دکمه ی طبقه ی سوم را زد... نمی دانست چرا انقدر بی قرار است... تمام راه را به ناز فکر کرده بود. اصلا برای خودش هم این حال و احوال سوال برانگیز شده بود؟ از کی ناز این گونه در دلش جا باز کرده بود؟

کلافه دستی به موهایش کشید و عصبی لب پایینش را به دندان کشید. در که باز شد نفهمید خود را چه گونه مقابل درب آپارتمان ندا رساند. در واحد باز بود. برای کنترل خود بار دیگر نفسی عمیق کشید، باید کمی خونسرد می بود...

وارد واحد شد و در را پشت سرش بست. فضای خانه را موزیکی لایت پر کرده بود. از ندا خبری نبود. از حال گذشت و با صدای ندا به سمت اتاق خواب پا کشید... دیدن ندا در آن حالت که مشغول بخور دادن بود ، نفسش را بند آورد... صورت سرخ و خیس عرقش باعث شد، لحظه ای به افکارش شک کند.

نکند اشتباه فکر کرده و ندا دستی در این کار نداشت؟

ندا با چشمانی مخمور و صدایی گرفته گفت:

- مازی حالم خیلی بده... از دیشب تب و لرز کردم... مرسی که اومدی عزیزم.

مازیار دست به چهار چوب گذاشت و گفت:

- فکر نمی کردم انقدر حالت بد باشه.

- چی فکر کردی.. دیشب که محلم ندادی ... حالام که حرفام، باورت نمیشه... بهتره بری خونه ت ... می خوام بخوام... حالم خیلی بده!

-باشه... امیدوارم بهتر بشی... من میرم...

romangram.com | @romangram_com