#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_233

سوگل لب های کوچکش را جمع کرد و گفت:

- صبر می کنم با ناز صبحونه بخورم...

**

چشمانش را باز کرد اما مقابل دیدگانش سیاه و تار بود. پارچه ی سیاهی مقابل چشمانش بسته و دست و پایش هم طناب پیچ شده بود. دهانش را هم با چسب پهنی مهر کرده بودند... با تکانی که به خود داد، درد در تمام بدنش پیچید... طناب را آن قدر محکم بسته بودند که قادر به هیچ حرکتی نبود. سرمایی که از زمین به بدنش سرایت می کرد باعث لرزشش شده بود و مثل بید می لرزید... بوی خاصی مثل روغن و بنزین در مشامش پیچیده بود. شاید در جایی مثل یک انبار گرفتار شده بود... اصلا نفهمید، چه طور انقدر سریع غافلگیرش کرده بودند؟

بازی روانی که از دیشب با او راه انداخته بودند به همین دلیل بود... آن قدر صبح درگیر افکارش شده و ترس و استرس بر جانش ریخته بودند که نتوانست هیچ عکس العملی از خود نشان دهد... با شنیدن صدای قدم هایی بیشتر در خود جمع شد...

-بله ... چشم.. .نه مواظبیم... ما بزرگتر از اینا رو ادب کردیم این که فنچه.. .نه خیالتون تخت ... شما فقط اشاره شو بده...

تلفنش که تمام شد نزدیک آمد و مقابل ناز زانو زد و با دست طناب ها را چک کرد و زیر لب زمزمه کرد:

- چشم خانم چشم... هر موقع اشاره کنی این فنچ کوچولو رو مال خودم می کنم... از تو به یه اشاره از ما به سر دویدن...

و زیر خنده زد... از خنده ی چندش آورش رعب و وحشتی تلخ در وجود ناز نشست . مرد که متوجه لرزش بدن او شد خودش را جلو کشید و بلندتر از حد معمول گفت:

- پس بهوشی خانم کوچولو...

هرم نفس هایش که روی صورت او پخش شد حالتی پر از انزجار و نفرت سراسر وجودش را در برگرفت... مرد دوباره با همان لحن ادامه داد:

- ببین منو گفتم که مال خودمی...

صدای خفه ای از دهانش خارج کرد که مرد بی توجه از جایش بلند شد و گفت:

romangram.com | @romangram_com