#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_232
- شما کی هستی؟
مرد آن چنان قهقهه ای زد که ناز احساس سرما کرد و تمام اعتماد به نفسش را از دست رفته دید... تنش یخ کرده بود و دست و پایش رو به بی حسی می رفت... اما با جمله ی آخر مرد ضعف و سرگیجه ای شدید او را از پا در آورد.
– من می خوامت ناز... تو مال منی... مال من.
اتوبوس که در ایستگاه ایستاد ، ناز قدرت بلند شدن از روی صندلی را نداشت...گویی که فلج شده بود. نوک انگشتان دست و پایش بی حس بود و گز گز می کرد. صدای مرد در گوشش می پیچید و باعث گیجی بیشترش می شد. " تو فقط مال منی... مال من" افکارش به هم ریخته بود و ترس و هراس وجودش را در برگرفته بود...و چشمانش دو دو می زد. خسته بود از این همه تنش و استرس!
خانمی که دقایقی پیش کمکش کرده بود ، کنار کشید تا پیاده شود..بی اختیار پاهایش می لرزید. با خوردن سوز سرد پاییزی رعشه ای مضاعف بر تنش نشست و باعث شد دستانش را در آغوش جمع کند... به سمت ایستگاه تاکسی ها راه افتاد تا مسیر بعدی را طی کند. در حال و هوای خود نبود که اتومبیلی شخصی به سرعت کنارش ایستاد و در همان لحظه فردی از پشت سر در اتومبیل را باز کرد و در لحظاتی که باورش نمی شد با گفتن "خانم سوار شو دیگه دیرمون شد" بی اختیار او را سوار اتومبیل کرد... طوری که هر کس آن را می دید فکر می کرد هر دو مسافر هستند و برای سوار شدن عجله دارند . آن قدر سریع اتفاق افتاده بود که تا به خودش بجنبد و بخواهد عکس العملی انجام دهد ،دستمالی مقابل بینی اش گرفته شد و با کشیدن نفسی بی اختیار، چشمانش بسته شد و روی صندلی عقب بیهوش افتاد.
****************
امیر علی کلافه و عصبی شماره را بار دیگر گرفت... اما دستگاه مورد نظر خاموش بود... پس این دختر کجا مانده بود؟ رو به کبری گفت:
-من میرم تو مواظب سوگل باش. امروز یه قرار مهم تو شرکت دارم. باید ساعت نه اون جا باشم... ناز اومد بگو بهم زنگ بزنه...
سپس به سمت سوگل رفت و گفت:
- خوشگل بابا من دیرم شده ... تو هم دختر خوبی باش و به حرف کبری گوش کن... تا صبحونه ت رو بخوری ناز هم می رسه....
romangram.com | @romangram_com