#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_231
هنوز به خواب نرفته بود که گوشی اش ویبره رفت... با تصور این که دوباره عادل تماس گرفته است با همان چشمان بسته گفت:
- جانم؟
صدای مردی در گوشش پیچید:
- ببین خانم کوچولو خوب حرف هایی رو که بهت می زنم آویزه ی گوشت کن.
بی اراده در جایش نشست... نفسش بند رفت و لرزی بر جانش نشست... مرد با لحنی چندش آور خندید و گفت:
- چیه زبونت بند رفت... ترسیدی عزیزم؟
از ترس بی اختیار تماس را قطع کرد. نفس حبس شده اش را بیرون داد و مثل ماهی که از آب بیرون افتاده است تند تند نفس کشید. اما با صدای ویبره ی گوشی جیغ خفیفی کشید و هر دو دست را روی دهان گذاشت... پیشانیش از ترس به عرق نشسته و ضربان قلبش به شدت بالا رفته بود. شماره ی ناشناس قطع شد... قدرت پاسخگویی نداشت...با روشن خاموش شدن صفحه ی موبایلش، نگاهش روی پیام آمده خیره ماند... با دستانی لرزان پیام را باز کرد "ببین کوچولوی ترسو از فردا مراقب خودت باش هر جا بری من مثل سایه دنبالتم"
دیگر رسما کم آورد و به گریه افتاد. سر در نمی آورد... او که کاری به کار کسی نداشت... هول و دستپاچه گوشی را برداشت و شماره ی عادل را گرفت... اما بلافاصله پشیمان شد و تماس را قطع کرد و با خود گفت "درست فکر کن ناز... بیچاره عادل رو می خوای نگران کنی که چی بشه؟... حتما یه مزاحم دیوونه است" اما صدا همان صدای ساعتی پیش بود... اویی که نام نشانش را گفته بود. وجودش لبریز از استرس و نگرانی شده بود... با آن که عادل از او خواسته بود او را در جریان بگذارد باز نتوانست خود را راضی به این کار کند. بیچاره عادل چه گناهی کرده بود... با خود فکر کرد هر دم از این باغ بری می رسد... این مردک مزاحم دیگر که بود؟... فکرش به هزار جا کشیده شد... نکند مازیار قصد اذیت کردنش را داشت؟... یعنی کینه کرده بود و می خواست او را آزار دهد؟ دلش پر از آشوب و دلهره شده بود... به زور در جایش دراز کشید و زیر پتو رفت. اما استرس و ترس خواب را از چشمانش ربوده بود... کاش باز هم می توانست کنار ماهی بخوابد... وگرنه تا صبح خوابش نمی برد...
*****************
نمی دانست چه وقت خوابش برد که با صدای آلارم گوشی از جا پرید... تمام دیشب را نخوابیده بود و حالا که تازه چشمانش گرم شده بود باید بیدار می شد... خسته و کلافه از بی خوابی شب گذشته، از جا برخاست... رگه های خون در چشمانش نشسته بود و سردرد داشت.. پاهایش یارای رفتن به بیرون از خانه را نداشت... ترس و نگرانی حاصل از تماس شب گذشته او را از بیرون رفتن منع می کرد... نمی دانست چه کار باید کند؟... بی اشتها صبحانه اش را خورد... سوار اتوبوس که شد، نگاهش ترسیده و هراسان بود... صدای گوشی اش که بلند شد تپش های قلبش هم بالا رفت... شماره ی ناشناس باعث شد تیره ی پشتش به عرق بنشیند. با دستانی لرزان تماس را قطع کرد. اما دوباره که صدای گوشی اش بلند شدبا نگاه اطرافیان مجبور به پاسخ شد...با صدایی لرزان جواب داد.
-بله؟
- عزیزم اگه یه بار دیگه تماسو قطع کنی باید منتظر عواقب بدی باشی.
نفسش بند رفته بود و بالا نمی آمد . آب دهانش خشک شده بود... چرا انقدر ترسیده بود؟ نباید اجازه می داد ترس وجودش را پر کند... سعی کرد بر خود مسلط شود. دستش بی اراده مشت شد و با جرات گفت:
romangram.com | @romangram_com