#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_230
آروم ادامه دادم:
- خان منو زد... کتکم زد به خاطر کاری که شماها باهاش کرده بودید... اما بی حرمتم نکرد... گفت تو مرامم نیست...
پدربزرگم با چشمای به خون نشسته گفت:
-باورم نمیشه ... چرا داری دروغ می گی؟ برای چی می خوای اون بدذاتو خوب نشون بدی؟
-به خدا نه... به خدا که خان به من دست درازی نکرد...
لب های پدرم از خوشحالی به خنده باز شد و گفت:
- خدا رو شکرت... خدایا شکرت که دختر من تقاص کارای دیگرانو پس نداد...
اما باز پدر بزرگم با عصبانیت حرف پدرم رو قطع کرد و گفت:
- تو فکر می کنی مردم باور می کنن... همه می گن از خودمون ساختیم... حداقل اگه ماهی با رستم عروسی کنه، می شه در دهن مردم رو بست...
رستم پسرِ بزرگ پسر عموی پدرم بود... مردی که زن و بچه داشت و افتخار داده بود با ازدواج با من لکه ننگ رو از پیشونی من پاک کنه... چشمای سیاوش جلوی چشمام بود.. آب دهنم رو قورت دادم و از جام بلند شدم... بی اختیار دستام مشت شده بود و محکم و اون جور که قلبمو آروم می کرد گفتم:
- من می خوام با خان ازدواج کنم.
***************************
romangram.com | @romangram_com