#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_229
- همین فردا از این جا می برمت.... همین که سالم برگشتی برام کافیه...
اما داد پدربزرگم همه مونو در جا میخکوب کرد...
-ماهی هیچ جا نمی ره.... اون باید زن رستم بشه تا این قائله بخوابه.
صدای پدرم رو می شنیدم که گفت:
- من قبلا هم گفتم ماهی رو قربونی افکار پوسیده ی شما نمی کنم...
-پسر چی می گی تو... می خوای یه عمر مُهر بد نومی رو پیشونی این دختر باشه؟ می خوای همه جا چو بندازن خان دختره رو برده و بی سیرتش کرده و حالا از ترسشون بردنش شهر... حالا که رستم قبول کرده ماهی رو هر طوری باشه قبول کنه نباید این فرصت رو از دست بدیم..
من که سر از حرفاشون در نمی آوردم ، طاقتم تموم شد و داد زدم:
- دست خان به من نخورده... اون خیلی مرد تر از این حرفاست.. همین شما ها با این حرفاتون اونو به این روز انداختید...
دهن پدربزرگم باز مونده بود و قادر به حرف زدن نبود... شاید هم باورش نمی شد که من سه هفته پیش خان بودم و اون به من بی حرمتی نکرده...
romangram.com | @romangram_com