#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_228


– خیلی دوست دارم...

– منم همین طور...

نفسش را به آسودگی بیرون فرستاد و به سمت آشپزخانه رفت... ماهی پارچ آب را از یخچال بیرون آورد و گفت:

- همه چی آماده ست بریم شام بخوریم..

-الهی قربونتون برم.. دارم از گرسنگی ضعف می کنم...

-منم همین طور مادر... بریم که امشب دلم می خواد خیلی چیزا رو برات تعریف کنم...

**

درست جلوی خونه ی پدربزرگم از اسب سفیدی که هدیه سیاوش بود پیاده شدم ، زیر نگاه های اهالی وارد ده شده بودیم... و حالا یه تعداد زیادی از روستایی ها دور و برمون جمع شده بودن... اما هیچ کس از ترس خان نزدیک نمی شد... سیاوش هم با همون جدیت همیشگی از اسب کهرش پیاده شد و دهنه ی اسبش رو گرفت و نزدیکم شد... یه حسی توی چشماش دو دو می زد... یه حسی مثل نگرانی و ترس... مگه این مرد با این همه عظمت از چیزی هم می ترسید؟... دهنه ی اسبش رو رها کرد و محکم دستهای منو گرفت... پچ پچ مردم زیاد شد... اما اون بی توجه خیره به چشمام گفت:

- ماهی... می خوام که بدونی یه هفته فرصت داری تا خوب فکر کنی... بعد اون اگه جوابت آره بود ، میام خواستگاری. ولی اگه منو نخواستی دیگه هیچ وقت منو نمی بینی... بابت تمام اذیتام ازت معذرت می خوام.

و من دیدم پر شدن چشمای هم چون شبش رو... تو این چند روز اخیر فهمیده بودم که سیاوش برخلاف اون چهره خشن و جدیش قلبی به زلالی آب داره...

از صدای تجمع اهالی، ناصر از خونه بیرون زد و با دیدن من با همون هیجان به خونه دوید و صداش که بلند داد می زد: آقا... اسد خان... اسدخان... ماهی اومده، رو خوب شنیدم... سیاوش دهنه ی اسب سفید رو به دستم داد و با قدم هایی که به عقب برمی داشت به سمت اسبش رفت و با چابکی روی اون پرید و همون طور که چشم از من بر نمی داشت به پشت اسبش زد و به تاخت از ما دور شد.. در عرض چند ثانیه هلهله ای شد و من تو بغل پدر و عاطفه و عمه و نرگس گم شدم.

پدر بزرگم با چهره ی گرفته و درهم خیره به من نگاه می کرد... پدرم منو محکم تو بغل خودش گرفته بود و به پهنای صورت اشک می ریخت و سر و صورتم رو می بوسید. حالا من به وضوح می دیدم که موهای سپیدش توی این چند روز خیلی بیشتر شده.. عاطفه و عمه هم یه سره قربون صدقه م می رفتن... مرهم های محبوبه باعث شده بود تو این چند روزه آثار کمتری از ضربه های کمربند باقی بمونه و خدا رو شکر می کردم که خان منو با اون وضع و حال به خونه نفرستاده بود... پدرم بیشتر منو به خودش فشرد و گفت:


romangram.com | @romangram_com