#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_227

لبخند بر روی لب های ناز نشست و گفت:

- مگه شک داشتی؟

- والا این جور که شما دو تا دست به یکی کرده بودید، امیدی نداشتم... اما الان خیالم راحته... در ضمن من یه معذرت خواهی بهت بدهکارم... البته این روزا نمی دونم از سر چیه، اما آمار غلط کردنام بالا رفته...

-عادل؟

-می دونستی وقتی این جوری صدام می کنی، دلم هری می ریزه... باید وامیستادم و یه بار دیگه سعی خودم رو می کردم... حتما خاله راضی می شد...

ماهی به آشپزخانه رفته بود. به همین خاطر گفت:

-عادل مهم اینه که ما هم دیگه رو می خوایم... طاقت یه لحظه نبودنت رو ندارم.. اما بذار به حرف بزرگترمون گوش کنیم.. من و تو هیچکی رو غیر خاله نداریم... نمی خوام رو حرف خاله حرفی بزنم... اون پر از تجربه ست... می دونم بد مونو نمی خواد...

-منم همه ی اینا رو می دونم... خاله واقعا از یه مادر برام عزیز تره... اما خب چی کار کنم دلم طاقت نداره... راستی گفتی اون یارو به گوشیت زنگ زد؟

-آره... گفت خانم ناز صمدی؟ یعنی منو خوب می شناخت...

-یعنی کی بوده؟

-نمی دونم.. زود قطع شد.

-اگه دوباره زنگ زد و خبری شد حتما منو در جریان بذار .

– باشه عزیزم... تو نگران نباش...

romangram.com | @romangram_com