#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_226
-عادل؟
- جانم!نازم چی شده؟
صدایش پر از نگرانی شده بود.
– هیچی... عا..عادل خیلی ترسیدم....چرا جواب نمی دادی؟... بعدشم که گوشیت خاموش بود!
عادل با لحنی که ناراحتی در آن موج می زد گفت:
- خانم خوشگلم تازه دارم به حرف های خاله پی می برم... ما فرصت می خوایم همدیگر رو خوب بشناسیم... خیلی از اخلاق های همو نمی شناسیم...من یه اخلاق بدی دارم ... وقتی ناراحتم حرفم نمیاد... یعنی دلم نمی خواد حرف بزنم... صبح که چند بار زنگ زدی خیلی از دستت دلخور بودم.. نمی خواستم حرف بزنم... بعدش هم که تو راه یه جا رفتیم واسه ناهار... گوشی از دستم افتاد و شکست.. هر کاری کردم کار نکرد... با اولین تلفنی که گیرم اومد زنگ زدم و به خاله گفتم...
ناز فین فین کنان گفت:
-وای عادل جون به سر شدم... دیگه با من این کار رو نکن... اگه خاله نگفته بود تو زنگ زدی مرده بودم...
و ماجرای تلفن ناشناس را تعریف کرد... عادل خندید و گفت:
- خدا پدر مادرشو بیامرزه حداقل ما فهمیدیم ، خانم خاطر ما رو خیلی می خواد...
romangram.com | @romangram_com