#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_225
-ای بابا... عادل چی مادر؟... تو که جون به سرم کردی!
ناز با دستانی لرزان گوشی را به سمت او گرفت و گفت:
- خاله عادل جواب نمی ده...
ماهی دستش را محکم فشرد و گفت:
-وا مادر تو که کشتی منو عادل همین یه ساعت پیش زنگ زد و گفت که تو راه گوشیش از دستش افتاده و شکسته... واسه همین خاموشه... زنگ زده بود بگه نگران نباشیم.
اشک هایش سرازیر شد... در همین چند ثانیه قلبش تا دهانش آمده بود... برای لحظاتی احساس کرده بود مرده است... اصلا بدون عادل میمرد... ماهی با شگفتی نگاهش می کرد و حالا با همین یک جمله امید و زندگی هم چون ستاره های درخشانی در چشمان ناز سوسو می زد... او را محکم در آغوش گرفت و بوسه ای بر پیشانیش زد و زمزمه کرد:
- خدا روشکر ...عادل اگه بدونه تو براش داری این طوری می کنی که نرسیده به عسلویه بر می گرده...
بردن نامش همزمان با زنگ تلفن خانه بود. ماهی به سختی از جا بلند شد و با گفتن "بچه م حلال زاده ست" گوشی را برداشت. صدای عادل در گوشش پیچید:
- سلام...
– سلام مادر ... خوبی؟
- آره خاله... ناز اومد؟
- آره مادر... این جاست.
لبخند بر لب های ماهی نشست ... این دو عاشق هم بودند.. این را خوب می دانست و در رفتار هر دو می دید. اما از کار خودش پشیمان نبود... اصلا کار از محکم کاری عیب نمی کرد...دلش نمی خواست روزی برسد که خود را سرزنش کند... او در برابر هر دوی آن ها مسئول بود... پس باید به عنوان یک بزرگتر کنارشان بود و راه درست را نشان شان می داد... عادل خیلی اصرار کرده بود... دلش برای بچه اش کباب شده بود و چند بار می خواست از گفته ی خود برگردد... اما چشمان مظلوم ناز او را در برابر خواسته اش راسخ تر کرده بود... این فرصت را برای هر دو لازم می دید... و حالا با عکس العمل ناز و دل نگرانی های عادل خیالش راحت شده بود که هر دو به یک اندازه عاشق هم هستند... ناز بی رمق گوشی را گرفت و هق هق کنان گفت:
romangram.com | @romangram_com