#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_224
به خانه که رسید ماهی با آغوش باز او را پذیرفت. دلش به مهربانی های این زن خوش بود، به کسی که جای همه کسش بود... هنوز لباس از تنش بیرون نیاورده بود که گوشی همراهش به زنگ در آمد. نگاهش روی شماره ی ناشناس ماند و جواب داد:
- بله؟ بفرمایید؟
صدای مردی تکه تکه شنیده شد:
-شما خانم ناز صمدی هستید؟
تا خواست جواب دهد تماس قطع شد... دلش بی دلیل به آشوب افتاد... تند و سریع شماره ی عادل را گرفت برخلاف صبح که خودش جواب نمی داد، حالا گوشی خاموش بود. نفسش بند رفت و دو زانو روی زمین نشست.
ماهی با دیدن رنگ و روی پریده او جلو دوید و گفت:
- اِوا ... مادر چی شد؟ کی بود؟
نفسش بالا نمی آمد... احساس خفگی داشت... شنیدن صدای بریده بریده ی مرد که او را با نام و نشان خانوادگی خوانده بود، ذهنش را به هم ریخت... عادل جواب نداده بود . لبانش می لرزید و اشک در چشمانش جا خوش کرد.
ماهی دوباره تکانش داد و گفت:
- دختر با تواَم... کی بود پشت خط؟
تکه تکه کلمات را بیرون داد:
- خا...خاله... عادل.
romangram.com | @romangram_com