#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_223
امیر علی با اشاره دست او را به سکوت واداشت و گفت:
- منظورم به مرخصی تو نبود...
****************
نگاهش را به چهره ی زیبای سوگل که به خواب عمیقی فرو رفته بود دوخت ... دخترک آن قدر بازی کرد تا ازخستگی به خواب رفت... تا به آن ساعت نتوانسته بود به چیز دیگری غیر از سوگل فکر کند... اما حالا که از بازی و بدو بدو های سوگل فارغ شده بود، فکر عادل ذهنش را درگیر خود ساخت. یادآوری چهره ی دمغ و ابروهای درهم رفته ی او، لبخند را بر لبانش نشاند... درست مثل پسر بچه های کوچک با ماهی قهر کرده بود. چند بار با ماهی صحبت کرده بود و ماهی یک کلام گفته بود که باید صبر کند... اما عادل در پی قانع کردن او بود و بالاخره هم مأیوس و ناامید به عسلویه برگشت. چند بار به گوشی اش زنگ زد، اما عادل با او هم حرف نزد... اصلا همان موقع گفته بود:
-تو هم مقصری... وقتی تو اعتراض نمی کنی... ماهی هم روی حرف خودش می مونه...
اما ناز با جدیت جواب داده بود:
- عادل من دوستت دارم اما دلم می خواد به حرف خاله ماهی گوش بدم... اون با تجربه ست... من و تو باید یه فرصت بیشتر برای شناخت به هم بدیم...
آن قدر فکر کرد که خودش هم در کنار سوگل به خواب رفت.
********************
romangram.com | @romangram_com