#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_222


با دیدن سوگل جلو دوید و روی دو زانو نشست و او را محکم در آغوش گرفت... امیرعلی دست به سینه بالای سرش ایستاده بود و نگاهش می کرد...هنوز سوگل در آغوشش بود. به همراه او ایستاد و با خجالت سلام کرد... امیرعلی خندید و گفت:

- علیک سلام خانم... بهتری؟

گونه هایش بی اختیار گل انداخت و همین باعث شد امیر علی با خود فکر کند" چه قدر این دختر پاک و ساده است"... سوگل با انگشتانش چهره ی او را لمس کرد و گفت:

-ناز انقدر گریه کردم!

- چرا آخه عزیزم؟

-فکر کردم تو هم منو تنها گذاشتی؟

محکم تر او را در آغوش فشرد و گفت:

-ببخشید خوشگلم... به خدا حالم خیلی بد بود... نمی تونستم بیام.. اما قول میدم دیگه تنها نذارمت...

با صدای امیر علی هر دو به سمت صدا سر برگرداندند...

-خب خانوما... حالا که دوباره پیش همید من برم که حسابی از کارم تو این چند روز افتادم...

ناز شرمزده گفت:

- ببخشید ... نمی خواستم.


romangram.com | @romangram_com