#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_221
- طناز ... تو این جا چی کار می کنی؟
و سرش را با تأسف تکان داد و ادامه داد:
- دختر مگه من بهت نگفتم دور بر آقا نپلک.... ها؟
بیچاره دخترک با رنگ و رویی پریده به زحمت نفسی گرفت و گریه کنان گفت:
-احمد آقا بدبخت شدم... آقا بدبختم کرد...
و در میان هق هق هایش ادامه داد:
-به خدا اومده بودم.... سیب زمینی ببرم برای آشپزخونه... آقا غافلگیرم کرد.
می دانست دخترک راست می گوید... مردک عیاش به زمین و زمان رحم نمی کرد... دست روی شانه ی طناز گذاشت و گفت:
- پاشو دخترم گریه دیگه فایده نداره.... بذار ببینم چی کار می تونم برات انجام بدم...
با صدای داد و فریاد عظیمی از افکارش بیرون آمد و گفت:
- اومدم آقا ... اومدم... و به سمت شیشه ها ی داخل کارتن رفت.
باید به زودی از جریان ناز سر در می آورد... دختری که در این چند روز او را بدجور بهم ریخته بود و به گذشته ها برده بود.
************
romangram.com | @romangram_com