#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_220


- احمد آقا تو رو خدا غلط کردم...

می دانست احمد در اصل همه کاره عظیمی است و حرف او در آن خانه برو دارد. احمد لگد محکمی به پشت او زد و گفت:

- دو روزه نیومدی تو این خونه واسه من دم درآوردی؟

- احمد آقا به خدا غلط کردم... اصلا خودش نخ می داد...

- گمشو از جلوی چشمام دور شو...

اصغر که از انبار بیرون دوید... روی صندلی کهنه ای نشست و افکارش به سال ها پیش پرکشید.

**************

-احمد.... احمد..... مرتیکه کدوم گوری هستی؟

هراسان جلو دوید و گفت :

- جانم آقا ؟ چیزی می خوایین؟

- نه، فقط بیا برو انبار این زنیکه رو جمع و جور کن...

سرش را به نشانه چشم تکان داد و به سمت انبار دوید... اولین بار نبود که شاهد کثافت کاری ها و هرزه گری ها آقای خانه بود... نمی دانست چرا آذر خانم نمی تواند حریف این لاابالی گری های او گردد. شاید به خاطر اموالی که در دست او به اسارت داشت و نمی توانست دم بزند... این مردک با فریب او صاحب تمام مال و اموال زن بیچاره شده و حالا در دستان خود او اسیر بود و جرأت دم زدن نداشت... همه چیز را می دید و سکوت می کرد وگرنه این گرگ درنده او و تنها پسرش را آواره ی کوچه و خیابان می کرد... با صدای گریه های پشت در دلش ریش شد... معلوم نبود کدام بخت برگشته ای امشب زیر دست این مرد رذل و کثیف آش و لاش شده بود... تقه ای به در زد... حرمت قایل شده بود برای زنی که پشت در می نالید و می گریست ... با ورودش چشمانش گرد شد و گفت:


romangram.com | @romangram_com