#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_219
- خاله باور کنم حرفاتو؟
ماهی نگاهش را به هر دو دوخت و گفت:
-من خیلی فکر کردم... به نفع هر دوتونه مادر... تو خودت منو می شناسی... تو کار خیر هیچ وقت نه نمیارم... اما با اتفاقای دیروز به نظرم باید یه کم صبر کنیم... شما هنوز کامل همدیگه رو نمی شناسید... تو با یه حرف انقدر بهم ریختی که این دخترو دیشب جون به سر کردی... یه کم صبر هیچ لطمه ای به کسی نمی زنه... ناز مال توئه ... تو هم برای ناز، اما بهتره یه کم دیگه بهم فرصت بدید... خوب همدیگه رو بشناسید.اگه تا موقع برگشتنت هیچ کدوم تردیدی نداشتید اون موقع عروسی رو راه می ندازیم... نمی خوام مدیون این دختر بشم. نمی خوام روزی برسه که خودمو سرزنش کنم... پس بهم حق بدید...
ناز و عادل هر دو متحیر به او که از آشپزخانه خارج می شد ،نگریستند.
****
احمد نگاهش را در باغ چرخاند و به سمت انبار رفت. این روزها مصرف مردک هم بالا رفته بود... هنوز دستش به درب انبار نرسیده بود که صدایی از داخل آن توجه اش را جلب کرد...صداهایی که او را به سال هایی دور می کشاند... با لگد در را باز کرد و با دیدن صحنه ی رو به رویش فریادی از ته کشید.
–مرتیکه داری چه غلطی می کنی؟
اصغر با دستپاچگی خود را عقب کشید و گفت:
- به خدا هیچی احمد آقا... ما فقط...
دخترک پشت سرش روسری را جلو کشید و خجالتزده از انبار بیرون دوید... اصلا اهالی این خانه هم همانند صاحبش کثیف و هرزه بودند... وقتی صاحبشان صدر عظیمی بود و به بزرگ و کوچک ... کلفت و نوکر رحم نمی کرد، از نوکر تازه به دوران رسیده اش چه انتظار؟!
کفری جلو رفت و با قدرت ضربه ای پشت گردن او زد و گفت:
- مرتیکه ی چلغوز نرسیده بودم که ترتیب دختر بیچاره رو داده بودی.
هیزی های او عجیب او را به یاد عظیمی می انداخت... مردک سگ صفت معلوم نبود دخترک بی نوا را با چه وعده و وعیدی به انبار کشانده بود... اصغر از ترس اخراج رو به او کرد و گفت:
romangram.com | @romangram_com