#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_218
ماهی دوباره اخم هایش را درهم فرو برد و با لحنی قاطع و جدی گفت:
-لازم نکرده... من دیگه با تو کاری ندارم...
عادل شوخ و شنگ پا به آشپزخانه گذاشت و با لحنی طنزآلود گفت:
– وا خاله شاه می بخشه... شاه قلی نمی بخشه...
ماهی چشمانش را گرد کرد و گفت:
– بله بله..
– اوه ببخشید قربونت برم... آخه منه بدبخت به هزار زحمت عروسو راضی کردم، حالا مادر زن جان بی خیال نمی شه... اصلا شما بیا یه کار دیگه کن، این خانم خودش می تونه از پس خودش بر بیاد، بیا و دوباره مادر خودم شو... بابا یه چیزی گفتم مثل بلانسبت او حیوون گوش دراز، تو گِل گیر کردم...
-پسر جون بی خود به دلت صابون نزن که تونستی ناز رو راضی کنی... فردا هم برمی گردی سر کارت... هر موقع فهمیدی با خانمت چه جور رفتار کنی اجازه می دم بیایی دست بوسی.
عادل مات و متحیر پرسید:
-جدی که نمی گی خاله؟
-اتفاقا خیلی هم جدیم... ناز هنوز باید فکر کنه.... اصلا قصد ازدواج نداره... باید یه کم دیگه صبر کنی...
آن قدر جدی حرف زده بود که خود ناز هم حیران مانده بود چه برسد به عادل بیچاره!... ماهی از دیروز دچار تردید شده بود... شب گذشته خیلی فکر کرده بود. شاید داشتند عجله می کردند... عادل دلگیر جلو آمد و گفت:
romangram.com | @romangram_com