#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_217

-دارم بهت اخطار می کنم فقط یه بار دیگه درباره ی اون دختر حرف بی خود بزنی با من طرفی... فهمیدی؟

چشمان از حدقه بیرون زده اش نشان از خفگی می داد. به زحمت سرش را بالا و پایین کرد. مازیار وحشیانه او را رها کرد و گفت:

- وقتی برمی گردم دیگه این جا نبینمت....

و دوباره به حمام برگشت و در را محکم کوبید. ندا بی نفس روی دیوار سر خورد و نشست... تا مرز خفه شدن رفته بود... پس درست حدس زده بود پای آن دخترک در میان بود. نفرت و کینه وجودش را پر کرد... باید کاری می کرد تا برای همیشه این دخترک را از زندگی مازیار محو کند.. سرش را تکانی داد و دستی برگلوی دردناکش کشید... او مازیار را می خواست پس باید حکم نابودی ناز را صادر می کرد. عصبی از جا برخاست و به سمت کیفش رفت...نگاهش به در حمام بود. گوشی اش را در آورد شماره ی کامبیز را گرفت... مردی که آخر خلاف بود...

**************

نگاه درهم و ابروهای گره خورده ی ماهی، لبخند محوی را بر لبانش نشاند... در دل قربان صدقه ی او رفت و وارد آشپزخانه شد... ماهی سر برگرداند و با دیدن او کمی از اخم هایش را باز کرد و گفت:

- حالت خوبه مادر؟

ناز دست دور شانه ی او انداخت و بوسه ای محکم و آبدار بر گونه اش زد و گفت:

- تا شما رو دارم مگه می شه بد باشم؟

ماهی لبخندی زد و گفت:

- چی شد دیشب؟ نگفت کجا بوده؟

صدای شاد و سرحال عادل هر دو را از جا پراند:

- الهی قربونت برم ... خودم برات می گم.

romangram.com | @romangram_com