#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_216
- بهتره زودتر پاشی خودتو جمع و جور کنی؟
ندا با عشوه و لحنی فریب کارانه گفت:
- چت شده تو؟ دیشب که خیلی هات بودی؟
-خفه شو ندا؟ امروز از اون روزای سگیمه ... پس بهتره زودتر بزنی به چاک که حال و حوصله تو ندارم.
ندا در جایش نشست و لحاف را روی سینه ی لخت و خوش فرمش گرفت و با تعجب به او خیره شد... مازیار کلافه از جا برخاست و به سمت حمام رفت. ندا عصبی پوفی کرد و مشتش را محکم بر رختخواب کوبید... نمی دانست مردی را که تا مرز ازدواج راضی کرده بود چرا این روزها با او این چنین وحشیانه برخورد می کند؟
از جا برخاست و لباسش را پوشید. به سمت آینه رفت ودستی به موهایش کشید و چشم به اندام خوش فرمش که روزی زیر تازیانه های مردی معتاد دست و پا می زد دوخت... اجازه نمی داد دوباره به آن روزهای لعنتی برگردد.. مازیار را به هیچ قیمتی از دست نمی داد... مازیار همه چیز تمام بود... خوش تیپ ... پولدار... او دیوانه ی مازیار بود و حاضر بود با همه چیز او بسازد حتی بداخلاقی ها و پرخاشگری هایش ... فقط او برایش می ماند... نگاهی دیگر به اندام بی نقص خود انداخت اما ناخودآگاه تصویری در مغزش جان گرفت... تصویر دختری که ندا از او متنفر بود. باید مطمئن می شد. بلافاصله پشت در حمام رفت و با لحنی خاص گفت:
-مازی؟ عزیزم؟
مازیار عصبی ازشنیدن صدای او داد زد:
- ندا گفتم زودتر گورتو گم کن.
ندا تحملش تمام شد و مشتی بر در کوبید و گفت:
- تو چه مرگته ها؟ باز تو فکر اون دختره ی پاپتی هستی؟
در همان لحظه در حمام باز شد و مازیار با چشمان به خون نشسته بیرون آمد و مهلت دفاع به او را نداد و او را محکم به دیوار کوبید و پنجه بر گلویش انداخت. راه نفسش را بند آورد و گفت:
romangram.com | @romangram_com