#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_215

- ای بابا تو چه قدر منحرفی دختر ... می خواستم بگم حالا که خاله با ما قهر کرده و رفته خوابیده حداقل تو یه چیزی بیار ما بخوریم... به خدا معده ام سوراخ شد از گرسنگی...

دستش را بر قفسه ی سینه اش گذاشت و او را به عقب هل داد و گفت:

- حقته...حیف که دلم برات سوخت وگرنه الان باید گرسنه می خوابیدی...

نیش عادل که باز شد، با شیطنت گفت:

- نیمرو خوبه؟

-ای جانم... آره عشقم ... برم یه آبی به دست و صورتم بزنم.

و از آشپزخانه خارج شد... ناز نفس آسوده اش را بیرون فرستاد و در دل خدا را شکر کرد...

***

وجودش پر از خواستن بود . تا به حال این چنین از طرف کسی پس زده نشده بود. مگر نه این که هیچ دختری در برابرش تاب و تحمل نداشت و زود وا می داد... نمی دانست چرا کشش عجیبی به این دختر دارد... دلش بی تابانه در کنار او بودن را می خواست... اصلا از آن روز که ناز سیلی محکمی را بر گوشش نواخته بود بیشتر می خواستش و این او را تا مرز جنون برده بود... بی اراده دل تنگ ناز می شد و چهره ی معصومش از مقابل چشمانش دور نمی شد... از وقتی گفته بود نامزد دارد فقط یک چیز در مغزش وول می خورد

"ناز دروغ می گه... نامزدی در کار نیست"

محبتی که در دلش نسبت به ناز احساس می کرد تک به تک سلول هایش را پر کرده بود....ناز مال او بود! فقط مال او!

نباید دست روی دست می گذاشت... مگر او پسر عظیمی نبود... آن ها هر چه می خواستند به دست می آوردند... پس ناز را به دست می آورد و با اطمینان این قول را به خودش داد ...

گوشه ی پتو را کنار زد و خواست از رختخواب بیرون بیاید که دست ندا بازوی لختش را گرفت... رعشه ای تنش را در برگرفت... یعنی چندشش شده بود؟ ... خسته شده بود از این هرزه گری ها... مگر نه این که پدرش آینه تمام نمای این کارها بود. اصلا این روزها خودش نبود... بازویش را محکم از میان انگشتان ظریف ندا بیرون کشید و با تحکم از میان دندان های کلید شده گفت:

romangram.com | @romangram_com