#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_214


ناز پشت چشمی نازک کرد و با لحنی پر از طنازی و شیطنت گفت:

- خاله رو می خوای چی کار کنی؟

عادل با لحنی با مزه دست روی گونه ی سیلی خورده اش گذاشت و گفت:

- عجب ضرب شستی داره این خاله... برق از سه فازم پرید... اصلا از وقتی سِمتش عوض شده بدجور با من چپ افتاده...اون وقتا پسرم پسرم از دهنش نمی افتاد... تو نگران نباش فردا خودم از دلش در میارم ...

ناز که ریز خندید، عادل او را بیشتر به داخل آشپزخانه کشاند و تقریبا در آغوشش نگه داشت و گفت:

-الهی قربونت برم... تو بخند. صبح نمی خواستم ناراحتت کنم و بازم حرفی بزنم که دلت بشکنه.... باید یه کم با خودم تنها می شدم... دلم می خواست عظیمی رو خفه کنم. خیلی از دستش حرصی بودم که می خواست با این تهدیدا تو رو وادار به کارهای کثیف کنه... به خدا که اگه دستم بهش می رسید می کشتمش... تا دم شرکتم رفتم... اما بعدش با خودم فکر کردم این کارم توهین به توئه... می دونستم آبروریزی تو شرکت به ضرر توئه. نمی خواستم سوژه بشی و بیفتی سر زبونا...

ناز کمی خود را جا به جا کرد که عادل گفت:

- بهتره وول نخوری... جات همین جا خوبه... بگو که منو بخشیدی؟

- تا خاله نبخشه ...

– خیلی بدجنسی؟ اصلا مادر و دختر فقط می خواین منو بچزونین... راستی که حالا خاله خوابه...

چشمای گرد شده اش را براق کرد و گفت:

- عادل؟


romangram.com | @romangram_com