#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_212


-آره رفتم... رفتم که ...

تازه متوجه شکافتگی بالای آستین او شد که زیر چراغ راهرو کاملا معلوم بود. با هینی خفیف دست روی دهانش گذاشت و گفت:

- عادل تو چی کار کردی؟ باهاش درگیر شدی؟

هنوز نگاه خیره ی عادل به چشمانش دوخته شده بود. باز از سکوت او استفاده کرد و گفت:

- وای عادل... باورم نمی شه... باورم نمی شه... تو ... تو ...

عادل با دندان های کلید شده غرید:

-تو چی؟ ها؟ می خوام بدونم چی در مورد من فکر می کنی؟

سرش را با تأسف تکان داد و گفت:

- چی رو می خواستی بدونی... منو باور نکردی... رفتی که حرفای اونم بشنوی؟

عادل عصبانی او را به داخل آشپزخانه کشید و گفت:

- منه احمق رفتم که بزنمش ... رفتم تا جایی که می خوره بزنمش... اما بعدش فکر کردم مگه من تو رو با تموم وجود قبول ندارم ... پس دیگه مهم نبود ... اون کثافت ارزش درگیر شدن نداشت... دیگه عصبانی نبودم... تو برام ثابت شده بودی... نمی خواستم با کارام توی شرکت سر زبون بیفتی... حرمتت از بین بره... این جور آدما خیلی کثیفن... گذاشتم تو همون افکار پلیدش بمونه... ترسیدم با این کار کینه کنه و بعد رفتن من دوباره بیاد سراغت... من احمق نتونستم حال اون مرتیکه ی رذلو بگیرم.

احساس آرامش تمام وجودش را پر کرد... حسی شیرین و خواستنی در دلش سرازیر شد... ته دلش از احساسات مردانه ی عادل غنج رفت.


romangram.com | @romangram_com