#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_211

و دیگر منتظر نایستاد و لنگ لنگان به سمت اتاقش رفت... عادل نگاهش را از زمین گرفت و به راهی که ماهی از آن گذشته بود خیره شد...

با صدای عادل سرش را بلند کرد و چشم به او دوخت:

- تو رو هم سرافکنده کردم؟ تو هم مثل خاله فکر می کنی؟ آره؟

چانه ی ناز لرزید و مروارید های غلتان یکی پس از دیگری روی گونه های رنگ پریده اش سرازیر شدند... طاقت آن جا ایستادن را نداشت... بی حرف به سمت خانه حرکت کرد، اما بازویش به اسارت عادل درآمد و به عقب کشیده شد. محکم به قفسه ی سینه عادل برخورد کرد و در جایش ایستاد... نفس های هر دو تند شده بود و پر از التهاب ... دست عادل نوازش گرانه روی گونه های خیسش لغزید و نگاهش روی چهره ی او بالا و پایین شد.

–من فردا برمی گردم عسلویه... ماهی راست می گه، من ... من ...

سر انگشت خیس از اشک ناز را بوسید و بی حرف دیگری او را به حال خود رها کرد و به سمت اتاقش به راه افتاد. نمی توانست به همین راحتی از او بگذرد با صدایی که در گلویش شکست، گفت:

- عا... عادل؟

عادل پشت به او ایستاد . ناز جلو دوید و گفت:

- چرا نمی گی امروز کجا بودی؟

عادل نگاه پر از غمش را به او دوخت و گفت:

- دیگه فایده نداره...

-عادل رفته بودی پیش عظیمی؟آره ؟ تو رو خدا بهم بگو... می دونم به خاطر حرفای ماهی ناراحتی... اما بهش حق بده، اگه بدونی چند بار اومد تا سر خیابون دنبالت...

قطره اشک دیگری از گوشه ی چشمانش سر خورد و پایین افتاد. عادل عصبی دستی به موهایش کشید و گفت:

romangram.com | @romangram_com