#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_210


ناز با چشمانی نگران عقب رفت و ماهی در را باز کرد. عادل در آستانه در ظاهر شد... با دیدن چهره ی نگران و آشفته ی آن ها سرش را پایین انداخت و زیر لب سلامی کرد و وارد حیاط شد. سرتاپایش را از نظر گذراند... خدا را شکر سالم بود. اما ظاهرش برخلاف صبح کمی بهم ریخته و آشفته به نظر می رسید.

بغض دردآوری را که از صبح در گلویش بالا و پایین می رفت ،به سختی فرو داد . ماهی جلو رفت و مقابل عادل ایستاد و با تحکم گفت:

- چرا سرت پایینه پسر؟

عادل سرش را بلند کرد. اما در کسری از ثانیه دست ماهی آن چنان بر گونه اش نشست که صدایش با جیغ ناز همزمان شد. ناز به گریه افتاد و عادل مات و مبهوت به ماهی نگریست و لب زد:

- خاله؟

-چیه؟ این بود اون حرف هایی که میزدی؟ این بود اون قول هایی که داده بودی؟... پاک ناامیدم کردی پسر...ناامید. از صبح این دختر یه چشمش اشکه یه چشمش خون... تو قول دادی مواظبش باشی... وای که چی بگم به تو!

-خاله؟

ماهی داد زد:

-من بهت نامردی یاد ندادم... دادم؟

سر عادل پایین بود.

عادل را می خواست با تمام وجود ....عاشقش شده بود ... قلبش از سیلی ماهی که بر چهره ی عشقش نشسته بود آتش گرفته بود و می سوخت... ماهی جلو رفت و تهدید کنان گفت:

- تو مرد این کار نبودی عادل... بدجور سرافکندم کردی...


romangram.com | @romangram_com