#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_209

******

ساعتی از نیمه شب گذشته و هنوز عادل به خانه بازنگشته بود... چند بار ماهی شماره اش را گرفت و باز هم صدای آن زن لعنتی که می گفت از صاحب گوشی خبری نیست..." دستگاه مورد نظر خاموش می باشد"... مگر نگفته بود تا یک ساعت دیگر به خانه برمی گردد؟

قرار آزمایش و خرید داشتند... پس چه شده بود آن چشمان خوشرنگ و براق صبح؟ کجا بودند آن شیطنت ها و عاشقانه های زیبا؟...

نگاهش به در خشک شده و عادل نیامده بود.

همان صبح به خانه ی بزرگ مهر زنگ زده و از او مرخصی گرفته بود... اصلا اگر هم می خواست نمی توانست با آن حال و روز افتضاح به آن جا رود... صدایش آن قدر گرفته بود که امیرعلی فکر کرد، سرما خورده است و گفت تا بهتر شدن کامل می تواند در خانه استراحت کند...

حالت تهوع و سردرد امانش را بریده بود. اصلا هر موقع دچار استرس شدید می شد معده اش نمی توانست تحمل کند... با خود زمزمه کرد" عادل کجایی؟"

فکر کرد نکند به سراغ مازیار رفته باشد؟

خدایا بلایی سر خود نیاورده باشد؟

دیگر داشت به مرز جنون می رسید...

ماهی چند بار با درد زانو تا سر خیابان رفته و برگشته بود... "خدایا چه بلایی بر سر این پسر آمده بود؟"... مگر چه گفته بود؟... فکر کرد چه حرفی زده که عادل را انقدر بهم ریخته است...بارها حرف هایش را مرور کرد... با کف دست محکم بر پیشانیش کوبید و گفت:

- احمق .

نمی دانست چرا آرام نمی گیرد... از صبح هر موقع یاد از دست دادن عادل می افتاد بغض می کرد و گره ای دردآور در گلویش بالا و پایین می رفت... صدای زنگ در او را از جا پراند . تقریبا به سمت در پرواز کرد... همین که آمده بود کافی بود... چیز دیگری از خدا نمی خواست... ماهی هم لنگ لنگان به دنبالش راه افتاد . خواست در را باز کند که ماهی گفت:

- بهتره من در رو باز کنم.

romangram.com | @romangram_com