#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_208


" عیبی نداره... اگه بعد از عقد می فهمید بدتر بود... الان حداقل اگه بخواد بره هم دیگه مانعی وجود نداره"

با صدای فریاد عادل از جا پرید:

- مگه با تو نیستم می گم برو خونه...

پلک هایش را بست و به سمت خانه به راه افتاد... عادل عصبانی بود ... چشم هایش به خون نشسته بود ... اما چرا او را درک نکرده بود... چرا نگذشته بود... یعنی انقدر حساس بود؟..

ماهی که گفت، او را درک خواهد کرد... سردرد امانش را بریده بود... از همان موقع که شروع به حرف زدن کرده بود، از همان موقع که لحظه به لحظه چشمان عادل به خون نشسته بود ، حس کرد عادل نمی تواند به همین راحتی از این ماجرا بگذرد... شاید دلشوره اش هم برای همین بود و از صبح گریبانش را گرفته و رهایش نمی کرد. چیزی در وجودش بالا و پایین می شد. برگشت و به عادل مأیوس که دوباره روی نیمکت نشسته بود و سرش را میان دستانش گرفته بود نگاه کرد... این تصویری که از عادل داشت نبود.

مگر نه این که روزی گفته بود "من کنارت هستم" همین بود؟!...

گامی به جلو برداشت اما باز هم عادل او را نگاه نکرد. تحملش تمام شد و دوان دوان از پارک خارج شد... نفس کم آورد. ایستاد، به امید این که دستی دوباره مانع از رفتنش گردد... وای که قلبش دیوانه وار در سینه می کوبید... یک... دو... سه...هیچ دستی بر شانه اش ننشست.... نا امید به عقب برگشت... هیچکس نبود. عادل نبود!...

باز از خود پرسید:

-یعنی انقدر سخت بود؟

نمی توانست باور کند که عادل انقدر سخت گیر و سنگدل باشد...

به یک باره تصویر زیبایی که این روزها از عادل در ذهنش نقش بسته بود، در برابر چشمانش هزاران تکه شد... چیزی در معده اش جوشید و بالا آمد، طاقت از کف داد و به سمت جوب دوید و عق زد... نمی دانست چرا هر لحظه و هر ثانیه انتظار داشت صدای عادل را از پشت سر بشنود... چرا انقدر منتظر بود؟!

اشک هایش که سرازیر شد هق هق کنان از جایش بلند شد و به سمت خانه دوید... شاید تنها جایی که می توانست مأمن آرامشش باشد، فقط آغوش ماهی بود.


romangram.com | @romangram_com