#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_207
عادل با ناراحتی گفت:
- معذرت می خوام... باید بهت می گفتم... شاید این جوری درست نبود.
تمام جرأتش را جمع کرد و گفت:
-عادل؟
-چی شده ناز؟
- من باید باهات حرف بزنم. یه چیزایی هست که باید همین الان بدونی.
******************
چشمان به خون نشسته ی عادل حالش را بیش از بیش بد کرده بود، اما باید تا انتهای این راه را می رفت... راهی که شاید منجر به از دست دادن عادل می شد. کلام آخر را که ادا کرد عادل از روی نیمکت بلند شد... بی اراده او هم از جایش برخاست. عادل لگدی محکم به سنگ ریزه ی مقابل پایش زد و گفت:
- تو برو خونه. من تا یه ساعت دیگه میام.
حتی نگاهش هم نکرده بود... لحن صدایش هم شدیدا عصبانی و گرفته بود. ناز بغضش را فرو داد و گفت:
- عادل؟
-بله؟
دیگر جانمی در کار نبود... پس حرف هایش را باور نکرده بود... احساس خفگی می کرد... چشمانش پر شد و قادر به تکلم نبود... با خود فکر کرد:
romangram.com | @romangram_com