#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_206


ناز از جا بلند شد و با چهره ای رنگ پریده گفت:

- می رم زنگ بزنم...

و گوشه ی لبش را به دندان گرفت و از اتاق بیرون زد. نمی دانست چرا ته دلش آشوب بود؟... شاید باورش نمی شد که به این زودی به عقد عادل درآید...عادل را دوست داشت، این را از تپش های پر از التهاب قلبش می فهمید. با او زندگیش روشن شده و رویاهایش پر رنگ تر شده بودند .

اما این چنین بی مقدمه کمی می ترسید... از طرفی از عادل دلخور بود ... حداقل می توانست قبل از آمدن او را آماده کند... این سورپرایز هم کاری شده بود ها... اصلا به امیر علی چه باید می گفت؟... این مرخصی بی موقع را قبول می کرد؟

گوشی را برنداشته بود که دست عادل روی گوشی نشست... چشمان گرده شده اش را که به او دوخت، عادل پرسید:

- چی انقدر نگرانت کرده دنیای من؟

بی اراده بغض کرد و گفت:

- می تونستی بهم بگی داری برای چی میای!

او هنوز آماده نبود... هنوز حرفایش را نزده بود... عادل دست به سینه شد و گفت:

- ببینم چی ته دلته؟

چه طور می توانست بگوید که حرف های مازیار آزارش می دهد... هنوز فرصت نکرده بود درباره ی آن ها با عادل صحبت کند... از عکس العمل عادل می ترسید... تازه می فهمید آن چه باعث ترس و آشوب دلش شده است مازیار عظیمی ست... چند بار خواسته بود حرفش را پیش بکشد، اما نمی دانست چرا زبانش قفل شده بود و فرصت ها از دست رفته و حالا عادل این جا بود.

-نمی دونم دلم آشوبه... انگار روی سرسره م و دارم با سرعت به سمت زمین میام ... کنترلی رو کارام ندارم...


romangram.com | @romangram_com