#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_204
*******
نمی دانست چرا لبخند از روی لب هایش کنار نمی رود.استکان چای را با دستانی مرتعش مقابل عادل گذاشت. دستش را عقب نکشیده بود که مچ دستش به اسارت انگشتان عادل درآمد... نگاه شرمزده اش را به در دوخت ... عادل زمزمه کرد:
- یه روزی حسرت این روزها رو خوردم ...
-عادل ،زشته بذار برم خاله ماهی رو بیدار کنم...
ابرویی بالا انداخت و با لحنی سرشار از شیطنت گفت:
– نترس می دونی که خوابش سنگینه.
–عادل؟
- جانم... بذار یه کم نگات کنم... دلم خیلی برات تنگ شده بود...
بی اختیار نفس هایش تند شد. عادل با سر انگشتانش هنوز مچش را نوازش میداد و خیره در چشمان او بود...
ناز تاب مقاومت زیر نگاه های عاشقانه ی او را نداشت. به آرامی مچش را از میان انگشتان او بیرون کشید و خجالت زده از آشپزخانه خارج شد.
***************
ماهی ساده دلانه پرسید:
romangram.com | @romangram_com