#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_203
عادل که چمدان و نان به دست وارد حیاط می شد گفت:
-جانم... عزیز دلم... خب این جور که زبون تو بند اومده معلومه که حسابی تونستم غافلگیرت کنم...اینم نون تازه...
نان را به طرف او گرفت و در را با پشت پا بست... ناز که تازه به خود آمده بود جیغ خفیفی کشید و گفت:
- وای عادل... چه طور تونستی بیای؟
عادل لبخندی زد و گفت:
-مرسی احساسات ... دختر یه ساعته جلوت وایستادم ها... تازه می گی لیلی زن بود یا مرد...
با هیجان دوباره پرسید:
- عادل نکنه خوابم ؟
عادل گامی به جلو گذاشت و سرش را کنار گوشش چسباند ... حالا چادر از سرش لیز خورده بود و موهای لخت و خوشرنگش روی شانه هایش خودنمایی می کرد.
- بیدار بیداری نازم... دلم خیلی برات تنگ شده بود !
شیرینی هم چون عسل زیر زبانش حس می کرد... عادل نفسی عمیق از روی موهایش کشید و به عقب رفت و با دیدن گونه های سرخ رنگ او زمزمه کرد:
- بهتره بریم تو ... وگرنه عاقبت این جا وایستادنت رو نمی تونم تضمین کنم...
با شیطنت چادر را به سرش کشید و به داخل دوید... عادل هم نفس حبس شده اش را بیرون داد و با نانی که هنوز در دستانش بود ، وارد خانه شد...
romangram.com | @romangram_com