#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_202


دلش نیامد ناسزایی نثار مریم کند که او را بیدار نکرده بود و گذاشته بود حالا فحش خور این مردک شود.

-هنوز که مثل گاو اون جا وایستادی... تو نمی دونی من جنسم تموم میشه سگ می شم... کامبیز پیغام فرستاده کارتنش رسیده... برو زودتر تحویل بگیر و بیا... نری باز بمیری... یه ساعت دیگه بر نگردی باید گورتو از این خونه گم کنی...

و بطری نیمه خالیش را هم چون عزیز کرده ای در آغوش کشید.

بی اراده پوزخندی روی لب های احمد نشست و بی حرف راهی بیرون شد... اصلا همین روزها بود که تصمیم داشت این مردک را شوکه کند. دستی به ته ریش چند روزه اش کشید و پله ها را یکی پس از دیگری پایین رفت.

**************

با صدای زنگ اس ام اس چشمانش را باز کرد. گوشی را برداشت و نگاهش روی پیام فرستاده شده، ماند...

"سلام خوشگلم، صبحت بخیر عزیزم"

چشمانش خندید. حسی که با پیام عادل زیر پوستش دویده بود در تمام تنش منتشر شد...جواب پیام را فرستاد و از رختخواب بیرون آمد و به سمت دستشویی رفت... ماهی طبق معمول خواب بود. آبی به سر و صورتش زد و به آشپزخانه رفت... چای تازه دم انتظارش را می کشید. هنوز از علی خبری نبود. کمی آشپزخانه را مرتب کرد . با صدای زنگ خانه چادر به سر کرد و برای گرفتن نان تازه دم در رفت... در را که باز کرد ، با دیدن فرد مقابلش در جا خشک شد...

چشمان خوشرنگ عادل خیره در چشمانش شده بود و با مهربانی گفت:

- خانم مادرتون خونه ست یا بازم می خوای منو پشت در نگه داری؟

شوکه از حضور عادل کنار رفت و زمزمه کرد:

- عادل؟


romangram.com | @romangram_com