#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_201

کفری دستی به موهایش کشید و گفت:

- پس چرا زودتر صدام نکردی؟ نمی شناسیش؟

-چی کار کنم، شب نخوابیده بودی...

نگاه سرزنش بارش را به او دوخت و گفت:

-وای از دست تو زن...

و از جا بلند شد و به سمت دستشویی رفت.

*****************

پله های عمارت را که به سرعت بالا رفت ، با صدای بلند عظیمی در جایش ایستاد.

-پس این مردک کجا موند... اصغر کدوم گوری رفتی؟

صدای اصغر بیچاره در گوشش پیچید:

- جانم آقا... الان میاد... اصلا الان می رم دنبالش...

در را باز کرد و وارد عمارت شد... عمارتی سرد و بی روح ، که عظیمی به تنهایی در آن زندگی می کرد... عمارتی که روزهایی نه چندان دور همیشه شلوغ و پر سر صدا بود... اما به تازگی هر کس پا به آن جا می گذاشت طاقت نمی آورد و پا به فرار می گذاشت... اصلا این مردک دیوانه مگر با این اخلاق می گذاشت کسی آب خوش از گلویش پایین رود... رسما مدتی بود که دیوانه شده بود... مازیار که تقریبا مدت ها بود پا در خانه ی پدری نمی گذاشت...آن دختر بیچاره هم که به ماه نکشید طلاقش را گرفت و رفت... با صدای داد عظیمی به خود آمد:

- بالاخره تشریف آوردین ؟چند تا پیک باید می فرستادم تا قدم رنجه کنی و تشریف بیاری گوساله؟

romangram.com | @romangram_com