#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_200
********
-احمد آقا... احمد آقا!
با صدای مریم به سختی پلک هایش را از هم باز کرد... مریم پوفی کرد و عصبی گفت:
- نمی خوای پاشی؟....اصلا تو چته دو روزه؟ شبا تا صبح بیداری، اونوقت تا لنگ ظهر می خوابی!
دستی به چشمان پف کرده اش کشید و در جایش نشست:
- تو رو خدا چند روز بی خیال من شو... می شه؟
نگاه سؤالی اش را که به چشمان مریم دوخت، اشک در چشمان او حلقه بست. احمد کفری لحاف را کنار زد و جلو خزید و دست های مریم را گرفت و زمزمه کرد:
- عزیز دلم ... یه کم بهم ریخته م، تو رو خدا سؤال پیچم نکن. بذار یه کم به حال خودم باشم...
مریم که پلک زد قطرات اشک روی گونه هایش لغزیدند...احمد سر او را در آغوش کشید و بوسه ای بر آن نواخت و گفت:
- می دونم می ترسی که به اون روزا برگردم، اما این دفعه دارم با خودم کلنجار می رم که خودمو از دست این بدبختی نجات بدم... بهم یه کم فرصت بده... باید یه تصمیم بزرگ بگیرم...
مریم با صدایی خش دار گفت:
- خواستم بیایی ناهار بخوری... یه ساعت پیش آقا فرستاده بود دنبالت... گفتم ناخوشی... اما بازم اصغر اومد و گفت، آقا گفته مُرده شم پاشه بیاد...
romangram.com | @romangram_com