#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_199
بچگانه فکر می کردم، دارم دلشو می سوزونم... اما منو محکم تر به خودش چسبوند و با حسرت گفت:
-کاش هنوزم عاشقم بودی...
داد زدم:
-نیستم... دیگه روحم مرده... تو کشتیش...
اشکام بی مهابا روی صورتم می ریخت... دلم بدجور شکسته بود... اون ضربه های کمر بند بدجور دلم رو به آتیش کشونده بود... من دوسش داشتم... حالا که هیچ فاصله ای بین مون نبود بیشتر با این احساس درگیر بودم... مونده بودم بین خواستن و نخواستن... گرمای لب هاش رو که احساس کردم حرف تو دهنم ماسید... وقتی ازم جدا شد گفت:
- ماهی می فرستمت پیش پدرت... یه هفته فرصت داری... اگه بازم منو خواستی ... اگه ذره ای از عشق گذشته تو قلبت بود برگرد... این دفعه برای به دست آوردن تو هر کاری می کنم...
یه چیزی ته دلم بالا و پایین میرفت... نمی دونستم چرا اون حرفا رو می زدم. اما بازم زبونم بی اراده جواب داد:
- تو منو دوست نداری... چشمای تو فقط آهو رو می بینه...
آروم گذاشتتم رو تخت و نوازشگرانه روی زخم صورتم دست کشید:
-منو هفته هاست که درگیر خودت کردی.. از همون روزی که تو باغ دیدمت می خواستمت... اما فکر می کردم عشق آهوئه که باعث شده تو رو بخوام... اون شب تو عالم مستی با تو و آهو درگیر بودم... اون شب من آهو رو تو وجود خودم کشتم... بعد از بلایی که سرت آوردم تازه فهمیدم چی کار کردم... ماهی من می خوامت... اما نه به زور... اگه بدونی تو این دو هفته با چه چیزهایی جنگیدم ... از عشقت نگذر ماهی...
بدنم بی حس شده بود... حرف های سیاوش بدجور ته دلم رو آشوب کرده بود... به خدا که اگه ثابت می شد داره راست می گه دنیام رو به پاش می ریختم... آخه با همه ی اون اتفاقا من هنوزم عاشقش بودم.
romangram.com | @romangram_com