#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_197

وقتی آب رو خوردم تازه راه نفسم باز شد و جونی تازه گرفتم... همون موقع محبوبه با گفتن برم به آقا خبر بدم مثل تیری که از چله رها شده بود، از اتاق بیرون زد. دقایقی نگذشته بود که سیاوش خان وارد اتاق شد... با همون چهره ی برزخی نزدیکم شد و من از ترس تو خودم مچاله شدم... با لحنی که نمی دونم پشیمون بود یا نه گفت:

- چند روزه دیگه می فرستمت بری...

از احساس نزدیکیش بدنم به شدت می لرزید... دست خودم نبود..دیگه اون چهره ی جذاب برام خوشایند نبود... نمی دونم چرا اما دلم می خواست بدونه که با قلب و روح من چی کار کرده... می خواستم میزان نفرتم رو بهش نشون بدم ... نمی دونم اما بی اراده زمزمه کردم:

- حالم ازت بهم می خوره... تو... تو ... یه موجود بدبختی... برای آهو خوشحالم که فرار کرد... از پدربزرگم ممنونم که حداقل اون دختر بیچاره رو از دست آدم کثافتی مثل تو نجات داده...

نمی دونم با چه جراتی داشتم این حرفا رو بهش می زدم... اما اون موقع تنها چیزی که می تونست منو آروم کنه زدن اون حرفا بود. هر آن منتظر فریادش بودم... اما با اون اتفاق دیگه برام مهم نبود که این بار زیر دست و پاش جون بدم...

آروم رو به پنجره و پشت به من ایستاد و با صدایی که پر از غم بود گفت:

- کاش پدربزرگت می فهمید با من چی کار کرد؟ وقتی تو رو دیدم فقط یه فکر تو سرم جولون می داد... انتقام از اسد خان...

به طرفم برگشت و با صدایی که بی شباهت به فریاد نبود گفت:

- من عاشق آهو بودم... اسد خان نذاشت... با دخالت بی جاش... آهو رو ازم گرفت...

شجاع شدم و گفتم:

- آهو اگه تو رو می خواست، نمی رفت... برای همین حاضر شده آواره بشه... اما چشمای تو کور شده... عشق چشماتو کور کرده...

باز عصبانیش کرده بودم... به طرفم هجوم آورد و منو از رو تخت کند.... میون زمین و هوا معلق بودم اما این بار کوتاه نمی اومدم... این همه سال فقط خودشو گول زده بود... تقصیرا رو به گردن پدربزرگم انداخته بود و خودش رو محق دونسته بود... برای همین باز جرات به خودم دادم و گفتم:

- من اسد خانو می شناسم... پدربزرگمه... نوه شم... تا حالا ندیدم حق و ناحق کنه... مطمئنم که آهو خودش خواسته بره وگرنه اسد خان این کار رو نمی کرد...

romangram.com | @romangram_com