#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_196
صداهای بالای سرم گنگ بود اما تا حدودی می فهمیدم اونایی که بالای سرم هستن چی می گن:
- حالا چی کار کنیم آقا؟ دختره از دست رفت.
-به ممد بگو بره دنبال حکیم... یه جوری که کسی نفهمه برش داره بیارتش...
–چشم آقا...
-یه سطل آب وردار بیار... باید دست و پاهاشو پاشویه کنی... آخه این تب لعنتی از کجا اومده..
با نعره ی بلندی که کشید، بدنم به لرزه افتاد. من از این مرد می ترسیدم... حتی زمانی که در عالم بی خبری و تب دست و پا می زدم صداشو می تونستم تشخیص بدم...ترس و وحشتی که به جونم ریخته بود قلبم رو می لرزوند...
بگذریم اون شب با طبیبی که بالا سرم آوردن کمی از التهاب تنم کم شد و صبح حال بهتری داشتم... پلک هام رو به زور از هم باز کردم و نگاهم به محبوبه که کنار تخت به خواب رفته بود افتاد... خیلی تشنه م بود... لبهام خشک خشک شده بود. آروم گفتم:
- آب ...
همین کلمه هم به زور از گلوم بیرون اومد.محبوبه سرش رو بلند کرد و با دیدن من گفت:
- خدایا شکرت... دختر تو که منو جون به سر کردی تا دم مرگ رفتی و برگشتی...
بازم به زحمت گفتم :
- آب...
romangram.com | @romangram_com