#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_195

- چیه یاد یار افتادی ؟ سر صبحی زنگ زده بود...

-وای خاله الان می گید؟

-نترس... زنگ زده بود سفارشت رو کنه... فکر کنم پسره طاقت نیاره... همین روزاست که ول کنه بیاد.. عاشق شده بچه م ...

-خاله خجالتم می دید...

– برای چی مادر... عشق چیزی نیست که کسی بتونه جلوشو بگیره... از هر جایی ممکنه بیاد تو... در و ببندی ... از پنجره...پنجره رو ببندی از تو لوله بخاری ...

خودش هم از طنزی که در کلامش بود به خنده افتاد و ادامه داد:

-پس حالا که همو می خواید قلباتونو به روی هم باز کنید و از این دنیا خوب بهره ببرید مادر... کاش می شد برگشت به گذشته... این روزا بدجور دلتنگم...

-خاله بی صبرانه منتظرم برام تعریف کنید...

-می دونم انقدر که دلتنگ شنیدن این سرگذشت بودی، دلت برای خودم تنگ نشده ...

-خاله؟

- جانم... شوخی کردم مادر...امشب برات تعریف می کنم...

*************************

درد تو تموم وجودم رخنه کرده بود... استخونام ذق ذق می کرد... تب و لرز شدیدی که عارضم شده بودم، بعد از اون همه کتک خوردن چیز عجیبی نبود. تو عالم هذیون ، دست های مردونه ای رو احساس می کردم که گاهی روی پیشونیم نوازش گرانه کشیده می شد و زمزمه هایی رو زیر گوشم می شنیدم ... من باهات چه کردم دختر ؟ اما من توان جواب دادن نداشتم... تنها جوابم قطره اشک هایی بود که بی اختیار از گوشه ی چشمام سر می خورد و پایین می ریخت... تو عالم تب پدرم رو می دیدم که سرگردونه و دنبالم می گرده هر چه قدر داد می زدم صدام رو نمی شنید ...

romangram.com | @romangram_com