#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_194
-نگران نباش حساب مازیار رو به موقع کف دستش می ذارم... تو فقط مواظب خودت باش... حالا هم که نامزد داری مسولیتت سنگین تره...
لبخند بر لبان ناز نشست... خیالش آسوده شده بود... هم به امیرعلی گفته بود و هم خواسته ی عادل را انجام داده بود. نفسی به آسودگی کشید و گفت:
- آقا میشه من امروز زود برم... آخه چند روزه خاله ماهی رو تنها گذاشتم.
امیرعلی با صدایی پر از جدیت و با لحنی که دلخوری هنوز در آن مشهود بود گفت:
-می تونی بری...
از اتاق که خارج شد احساس کرد بار سنگینی را که بر دوش داشت بر زمین گذاشته است...
*******
به خانه که رسید، ماهی در انتظارش بود...شاید آن روز که برای اولین بار پای در خانه ی او گذاشت ذره ای هم فکر نمی کرد روزی این چنین وابسته این زن مهربان گردد... سر و صورت ماهی را بوسه باران کرد و گفت:
- الهی قربونتون برم... دلم یه ذره شده بود براتون...
ماهی نوازشگرانه دستی به موهایش کشید و گفت:
-منم همین طور مادر... دیروز عفیفه خانم می گه چی شده ماهی پکری؟ گفتم نگو، دلم واسه نازم یه ذره شده... مهربونِ مادر ... تازه فهمیدم بچه م اون جا چی می کشه... والا مَرده که صداش در نیومده...
تصور چهره ی مهربان عادلِ عزیزش باعث شد، ته دلش غنج رود... لبهایش که نقش خنده گرفت ماهی با شیطنت گفت:
romangram.com | @romangram_com