#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_193

– یه موضوع مهمیه که تو این چند وقت نتونستم براتون بگم... یعنی اتفاق ها یه جور پیش اومد که نتونستم شما رو در جریان بذارم...

-خب بگو می شنوم...

ماجرای آن روز را برای او کاملا تعریف کرد... چهره ی امیر علی از فرط عصبانیت به سرخی می زد...

به زور بغضش را قورت داد و گفت:

- اون منو تهدید کرد...

– خب مگه جریان نامزد دروغ نیست پس چرا ناراحتی؟

-نه آقا قبل این که بیام خونه شما با پسر خاله ماهی نامزد کردم...

ابروهای امیر علی بالا پرید و با لحنی دلخور پرسید:

- پس چرا به من نگفتی؟

-به خدا یه دفعه شد... اون موقع هنوز تو شرکت بودم... این جا هم که اومدم فرصتی نشد بگم...

امیر علی نفسش را محکم بیرون داد و گفت:

- حالا نامزدت موافقه کار کردنت تو این جاست؟

-بله... فعلا که خودشم تو عسلویه است... مهندسه... تو پالایشگاه پارس جنوبی کار می کنه...ولی با کار کردنم مخالف نیست... می دونه پرستار سوگل خانمم...

romangram.com | @romangram_com