#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_192
-باشه... به خدا خانم به حرف ما گوش نمی کرد... ما هم نمی تونستیم بهش بی ادبی کنیم...
صبحانه اش را که به همراه سوگل خورد ، هر دو از آشپزخانه خارج شدند... حتم داشت امیرعلی امروز به شرکت نخواهد رفت برای همین خوشحال بود که زودتر از موعد به خانه برخواهد گشت...دلش به سمت خانه پر می کشید... دلتنگ ماهی بود و برای رفتن و دیدن او لحظه شماری می کرد... امیر علی که بیدار شد ساعتی بعد برای رفتن حاضر شد و به اتاق کار او رفت... با دیدن مرد پر صلابت پشت میز، حرف های دیشب او یکی یکی در ذهنش تکرار شد...هنوز هم نمی توانست تنها او را مقصر این ماجرا بداند...مگر نه این که سایه غرور و مردانگی او را زیر پا له کرده بود... به نظرش خود کرده را تدبیر نیست.... سایه به اشتباه وارد این بازی شده بود...او برای رسیدن به هدفش امیرعلی را بازیچه قرارداده بود.. پس نمی شد تنها او را مقصر این جریان دانست...با صدای امیر علی از افکارش بیرون آمد. امیرعلی با اشاره به مبل کنار میزش گفت:
- بشین...
روی مبل چرم نشست و نگاهش بی اختیار دور اتاق چرخید... اتاقی نسبتا بزرگ با پنجره های بلند و نورگیر... پردهایی از جنس اطلس که کنار رفته و باعث شده بود، انوار طلایی خورشید مستقیم به وسط اتاق بتابد و کتاب خانه ی بزرگی که دیوار رو به رویش را سرتاسر پوشانده بود. امیر علی که او را متوجه کتابخانه دید گفت:
- اون ارثیه ی مادرمه... تنها چیزی که برام ارزشمنده، دونه دونه ی اون کتاب هاست... و در آینده هم به سوگل می رسه...
لبخندی بر لبهایش نشست و گفت:
- واقعا ارثیه ی ارزشمندیه... خوش به حال سوگل...
-مادرم زن تحصیل کرده و با فرهنگی بود... دوسال بعد از تولد سوگل فوت کرد... پدرم هم از اون موقع دیگه نتونست قد راست کنه... اونا عاشق هم بودند... دیگه از اون سال پدرم کار تو شرکت گذاشت کنار...الانم انقدر ضعیف شده که براش پرستار گرفتم... متاسفانه نداشتن خواهر و برادر باعث شده دست تنها بمونم... بعضی وقت ها واقعا نمی تونم برم بهش سر بزنم...
و انگار تازه یاد چیزی بیفتد پرسید:
- ببخشید تو برای گفتن چیزی اومده بودی؟
- بله.
– خب بهم بگو...
romangram.com | @romangram_com