#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_189

اصلا باورش نمی شد مردی که انقدر مردانه جلویش نشسته است روزگاری آن قدر بچگانه فکر می کرده... مگر می شد عشق را به زور به دست آورد... به نظرش عشق یک طرفه دیوانگی محض بود... عشقی کورکورانه و آزار دهنده...

امیرعلی دستی بر صورتش کشید و کلافه پوفی کرد و ادامه داد:

- افتاده بودم رو دنده ی لج... من این دختر رو می خواستم ... هر طور که بود باید راضیش می کردم... انقدر رفتم و اومدم تا تونستم رضایت خونواده ش را بگیرم... اما سایه خیلی سرسخت تر بود... خیلی کنجکاو بودم که ببینم اونی رو که می گه دوست داره کیه؟ اما هیچ راهی نبود... همه ی رفتاراش رو گذاشتم پای نازهای دخترونه ش... یه مدت گذشت... یه دفعه سایه از این رو به اون رو شد ... باهام خوب شد و پیشنهاد ازدواجم رو قبول کرد و من و اون رسما نامزد شدیم و به خواسته ی من صیغه ی محرمیت خوندیم... من که دیگه احساس می کردم روی ابرام... دیوونه ش بودم دیوونه تر شدم... همه ی زندگیم شده بود سایه... اونم یه مدت خوب بود... اما بعد یه ماه یه روز که برای شام بیرون رفته بودیم چیزی گفت که دنیامو بهم ریخت... گفت که تمام این کاراش برای جلب توجه عشقش بوده... برای این که حسادت اونو تحریک کنه با من نامزد کرده... وقتی اینارو گفت... دنیای اطرافم سیاه شد... حال خیلی بدی داشتم... بعد از اون شب کینه و نفرت وجودم رو پر کرد... اون با من بازی کرده بود... همون جا قسم خوردم تا اونو مال خودم نکنم دست برندارم... حالا که منو نمی خواست باید تاوان پس می داد... بعد یه هفته گفتم بیاد خونه تا صیغه رو پس بخونیم و همه چی رو تموم کنیم... اون شب انقدر خورده بودم که اصلا تو حال خودم نبودم فقط می خواستمش ... همه جوره می خواستمش... اما اون منو و عشقم رو به بازی گرفته بود... وقتی اومد انقدر به نظرم خوشگل شده بود که نتونستم از بغل کردن و بوئیدنش بگذرم... با انزجار خودش رو کنار کشید و گفت که همه چی تموم شده و باید به کسی که دوست داره وفادار باشه... با شنیدن این حرف ها دیگه دیوونه شدم... وقتی به خودم اومدم... هیچی یادم نبود... سایه با لباسای پاره و بدن خون آلود یه گوشه ای افتاده بود و هق هق می کرد... تازه فهمیدم تو عالم مستی و دیوونگی چی کار کردم... رفتم جلو... صداش کردم... مچاله شده بود و فقط زمزمه می کرد ازت متنفرم... ازت متنفرم...

خدایا من چی کار کرده بودم... با خودم ... با عشقم... همه چی رو به لجن کشیده بودم... گند زده بودم به همه چی... سایه رو اون شب با حال نزاری به خونه اش رسوندم.....وقتی مازیار فهمید دیوونه شد... دعوامون شد و کار به کتک کاری کشید... اما دیگه هیچی درست نشد... سایه نمی خواست منو ببینه... از من متنفر تر شده بود... اما بعد دوماه که خونواده اش فهمیدن حامله ست مجبورش کردن هر طور شده منو بپذیره... سایه وارد زندگی من شد... اما جهنم که می گفتن برای اون زندگی کم بود... هنوز دوستش داشتم ، تلاش می کردم منو ببخشه ... اما اون روز به روز بدتر و سخت تر می شد... منو باعث بدبختی خودش می دونست و اون بچه رو عامل بیچارگیش... وقتی سوگل به دنیا اومد اوج بدبختی رو فهمیدم... تاوان اشتباهم رو دادم... دخترم کور بود کور... خدا رسما مجازاتم کرده بود... اون دختر تا آخر عمر آینه ی تمام نمای اشتباهاتم بود... سایه به هفته نکشید طلاق گرفت... دیگه نمی خواستم بیشتر از این زجرش بدم... من موندم و سوگل...

نگاهش روی اشکی که از گوشه ی چشمان امیر علی چکید ثابت ماند... این مرد با زندگی خود و سایه چه کرده بود؟ در باورش نمی گنجید این پدر فداکار و مسئول در گذشته دچار چنین اشتباه سنگینی شده باشد؟

امیر علی بزرگ مهر زندگی خود را با یک اشتباه تباه کرده بود!!!

*************

پلک های خسته اش را که بر هم گذاشت دیگر صبح شده بود. هنوز چشمهایش گرم نشده بود که با نوازش های سوگل از خواب بیدار شد...

سوگل همیشه با لمس کردن اعضای چهره اش حس خوبی به او می داد...

-خانمی چه زود بیدار شدی؟

- من گرسنمه .

–مگه ساعت چنده؟

و از جا پرید و نگاهش به سمت ساعت کشیده شد. نزدیک ده بود . با خستگی در رختخوابش نشست و گفت:

romangram.com | @romangram_com