#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_188
- خدا روشکر... تو این چند روز حسابی با هم خوش گذروندیم...
-عکس العملش بابت سایه چه طور بود؟
باید می گفت، مخفی کردن کار درستی نبود... به همین خاطر لحظه به لحظه ی برخورد با سایه را تعریف کرد... امیر علی سرش پایین بود و به حرف هایش دقیق گوش می کرد. با پایان صحبت هایش او سرش را بلند کرد و گفت:
- اگه خودم رو زدم به اون راه فقط به خاطر اینه که حداقل سوگل یه جورایی از حضور مادرش محروم نباشه... می دونم اگه حرفی بزنم سایه برعکس اونو انجام میده... الانم به خیال خودش داره با این کار برخلاف من عمل می کنه... اون اگه بدونه برای رفت و آمد به این خونه آزاده ... دیگه پاشو این جا نمی ذاره و اون بچه رو از وجود خودش محروم می کنه... اما الان داره فکر می کنه داره یه جوری با این کار به من ضربه می زنه... اما من این زن لجباز رو می شناسم...
قهوه اش را که سر کشید سیگار دیگری روشن کرد و پک عمیقی به آن زد و انگار که با خود صحبت می کند ادامه داد:
-سایه دختر عموی مازیاره. دختری که از بچگی دوسش داشتم ، اون دختر عموی خوشگل مازیار بود.
***************
-نمی دونم چرا الان دارم اینا رو برات می گم...
و آهی از سر غم کشید و ادامه داد:
- اون روزا تموم فکر و ذکرم سایه بود... عشقی که به اون داشتم تو تموم وجودم ریشه دونده بود. از همون بچگی یه جورایی مراقبش بودم... هر موقع می رفتیم خونه ی عمه منتظر سایه بودم که بیاد با هم بازی کنیم... البته انقدر که با مازیار خوب بود و دورو بر اون می پلکید به من توجهی نداشت... اما خب من خیلی می خواستمش... فاصله ی سنی زیادی با هم نداشتیم چیزی حدود سه سال... وقتی می نشست تا مازیار موهاش رو ببافه رسما می خواستم بمیرم.... دروغ چرا حسودیم می شد... چرا مازیار چرا من نه؟ اما اون منو نمی دید... مغرور بود و خوشگل و این می تونست هر جوونی رو اسیرش کنه... سال ها می گذشت و من این عشق رو تو دلم پرورش می دادم... خیلی خوب یادمه وقتی ازش خواستگاری کردم ، مغرورانه پوزخندی بهم زد و گفت، یکی دیگه رو دوست دارم... باورم نشد... یعنی نخواستم که باور کنم... این دفعه با خونواده رفتم خواستگاری... یه جورایی خونواده ی من خیلی سر تر از اونا بود و پدر و مادرش حسابی ذوق کرده بودند اما سایه نه... با هام قرار گذاشت و بازم حرف خودشو زد... گفت دوستم نداره ... منو نمی خواد... نمی دونم چرا تو کتم نمی رفت... من که همه ی دخترای دانشگاه عاشقم بودن ، حالا از دختر مورد علاقه م نه شنیده بودم... برام سنگین بود... خیلی سنگین...
romangram.com | @romangram_com