#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_187
–چیزی شده آقا؟
- تو بگو دیروز سایه این جا بود؟
با چشم های گرد پرسید:
- شما از کجا فهمیدید؟
همزمان وارد آشپزخانه شدند.
- من همیشه از رفت و آمد های خونه م خبر دارم...خب بگو چی می گفت؟
- چی بگم...
-من اون زنو می شناسم... یه زمان عاشقانه می پرستیدمش ...
چشم های ناز با کنجکاوی به او خیره شده بود... امیر علی سیگاری از جیبش در آورد و همراه با روشن کردنش پرسید:
-اون قهوه آماده نشد...
ناز نگاهش را از او گرفت و مشغول درست کردن قهوه شد. اما ذهنش درگیر سوالاتی بود که بی اختیار مغزش را پر کرده بود. فنجان قهوه را که جلوی او گذاشت ، امیر علی هنوز در فکر بود و به نقطه ای خیره شده بود...
با گفتن آقا قهوه تون سرد نشه، او را از افکارش بیرون کشید... امیرعلی فنجان را پیش کشید و گفت:
- سوگل خوبه؟
romangram.com | @romangram_com