#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_186


-وای خاله عاشقشم... عا...

تازه فهمید که چه گفته است و با خجالت و شرم ادامه داد:

-وای ماهی جون تو رو خدا ببخشید...

-عزیزم... دختر قشنگم، باور می کنی همون روز اول که دیدمت انقدر ازت خوشم اومد که واسه عادلم زیر سر گذاشتمت... واسه همین چیزی ازش نگفتم... می خواستم به موقع تو رو براش خواستگاری کنم... اما این پسره بدتر از من عاشقت شد...

-فداتون بشم خاله... از این که خدا بعد مدتها تنهایی، شماها رو به من داده ازش ممنونم...

**********

نیمه شب بود که از خواب بیدار شد... برخلاف تصورش آن شب از امیر علی تا زمانی که بخواب رود خبری نشد... هر چه قدر هم تماس گرفته بود گوشی اش خاموش بود. با نگرانی از جا بلند شد و از رختخواب بیرون خزید... تشنه بود و دلش کمی آب خنک می خواست تا عطشش را فرو بنشاند... سوگل به زیبایی در خواب بود ...شالش را بر سرش کشید و آرام از اتاق بیرون رفت. روشنایی که از طبقه ی پایین دیده می شد نشان از آمدن امیر علی می داد... لباسش پوشیده و مرتب بود ... شالش را جلوتر کشید و باقی مانده موهایش را زیر آن پنهان کرد... پله ها را یکی یکی طی کرد و وارد حال بزرگ خانه شد... قسمتی که درست مقابل آشپزخانه قرار داشت... به داخل آشپزخانه سرکی کشید... اما با وجود چراغ روشن از کسی خبری نبود... خواست به عقب برگردد که سایه بلندی از بابا لنگ دراز محبوبش روی دیوار افتاد... چرا این مرد او را همیشه به یاد شخصیت محبوب قصه هایش می انداخت... در تمام قصه های کودکیش بابا لنگ دراز نقش اصلی را داشت و حالا امیرعلی با آن قد بلند درست پشت سرش ایستاده بود...

– این جا چی کار می کنی؟

- اومدم یه کم آب بخورم؟ آقا نگرانتون شدیم!

- نترس بادمجون بم آفت نداره... هنوز زنده ام و نفس می کشم. می تونی بهم یه قهوه بدی؟

-بله.

–پس زودتر دست به کار شو که سردرد بیچاره م کرده...


romangram.com | @romangram_com