#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_185
دلش برای ماهی تنگ شده بود... پس از چند بوق ، صدای ماهی در گوشش پیچید:
- جانم خانمی...
با صدایی پر از بغض گفت:
-الهی قربونتون برم.... دلم یه ذره شده براتون..
-امشب میایی خونه؟
-نمی دونم اگه آقا امیرعلی زود برسه حتما میام... انقدر حرف براتون دارم که بگم...
-عزیزکم... منم همین طور... تو این چند شب همش با خودم حرف زدم...
-الهی بگردم، دعا کنید آقا امیرعلی زود بیان...
-باشه مادر خودت رو اذیت نکن.... با عادل حرف زدی؟
-وای خاله هرشب با هم کلی حرف می زنیم... تازه دارم عادل رو می شناسم... یه چیزی بگم خاله؟
- بگو جانم!
-خاله ... پسرتون خیلی ماهه، درست مثل خودتون...
- فعلا که از سِمت پسری من استعفا داده و شده دومادم...
romangram.com | @romangram_com