#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_184


ناز نمی دانست چه باید بگوید... کبری ادامه داد:

- آخه آقا با ما دعوا می کنه که چرا در رو به روش باز کردیم و به خونه راهش دادیم...

ناز مستاصل گفت:

- حالا تا آقا بیاد یه کاریش می کنیم... راستی کبری خانم شما نمی دونی اینا چرا از هم جدا شدن؟

-والا ما وقتی اومدیم تو این خونه، خانم تازه سوگل خانم رو به دنیا آورده بودن... یه هفته بعد هم که کار به طلاق کشید و خانم از این خونه رفتن.

-پس تو این همه سال کی مراقب سوگل بود؟

- از همون اول مادر آقا مراقب بچه بود... آقا خیلی رو سوگل خانم حساس بود... مادر آقا می گفت، امیر علی دیوونه ی سوگله بس که این بچه شبیه مادرشه... بیچاره آقا هم شانس نداشت عاشق خانم بود... اما حرف بین خودمون باشه میگن خانم عاشق یه نفر دیگه بوده...

-پس واسه همونه که از آقا متنفره؟

-والا چی بگم... این جماعت با دست پس می زنن با پا پیش می کشن.... بگو زن حسابی پس این همه جلز و ولزت واسه چیه؟ ببین من که می گم خانم پشیمون شده... ولی آقا هم دیگه بهش رو نمی ده... تو اگه بدونی چه عذابی به آقا داد تو این چند سال... بیچاره آقا پدرش دراومد با یه بچه ی کور... اما آقا هم هنوز عاشق خانمه... شاید ظاهرش نشون نده ... ها. اما یه بار خودم دیدم که تو اتاقش داشت چه جوری عکس خانم رو نگاه می کرد.... هنوزم عکس های خانم تو اتاقشه... اما خب وقتی جدایی بین زن و مرد بیفته دیگه شاید مثل اون اول نشه...

وآهی کشید و سرش را به نشانه ی تأسف تکان داد.

با رفتن کبری به آشپزخانه، چشمانش را بست تا کمی آرامش بگیرد. هنوز هم آثار حرف های سایه باعث رعشه ای در جانش شده بود... اما خوشحال بود که ساکت نمانده و پاسخ توهین هایش را داده بود.

******


romangram.com | @romangram_com