#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_183

چشمهای پر از سوال ناز منتظر ادامه شنیدن صحبت های او بود... اما سایه لب برچید و گفت:

- من ازش متنفرم... می دونی؟ از این مرد نامرد تر خودشه... حالا هم که با تمام نامردی سوگل رو واسه خودش کرده... اما کور خونده فکر کرده با این کار من به این زندگی نکبتی برمی گردم؟ نه جانم ... اون دیگه زنی به اسم سایه رو تو زندگیش نمیبینه... اون یه آدم کثیف و تهوع آوره... یه آدمی که منو به زور وارد زندگیش کرد... حالم ازش بهم می خوره...

چشمانش از فرط عصبانیت به خون نشسته بود... کبری جلو دوید و گفت:

- خانم جان یه کم از این شربت بخورید...

و لیوان شربت را به سمت او گرفت...سایه دست او را پس زد و تهدید کنان گفت:

- بهش بگو... بگو که سایه گفت به خاک سیات می نشونمت... این بچه حق منه...

سوال های زیادی در ذهنش جولان می داد...اما کسی جواب گو نبود... سایه به سمت سوگل رفت و بوسه ای از گونه اش برداشت و گفت:

- مامان جان بازم میام ... اما این دفعه با خودم می برمت... بهت قول میدم....

لبهای سوگل به حالت بغض جمع شد و ابروهایش درهم گره خورد... اما سایه بی توجه به او به سمت ناز برگشت و گفت:

- دختر جون تو هم به اون رییست بگو که با این کارا نمی تونه منو به خونه برگردونه... فهمیدی؟

کلمه ی آخر را با چنان تحکمی ادا کرد که ناز از ترس پلک هایش را بست...

ساعتی بود که از رفتن سایه می گذشت... سوگل آن قدر اشک ریخته بود که به خواب رفته بود... کبری با سینی میوه جلو آمد و گفت:

- ناز تو که نمی خوای چیزی به آقا بگی؟

romangram.com | @romangram_com