#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_182


متعجب نگاهش کرد و گفت:

- هر چند لیاقتش بیشتر از این تحفه نیست... شنیده بودم که یه گدای پاپتی رو پرستار بچه م کرده اما فکر نمی کردم تا این حد خودش رو حقیر کرده باشه...

ناز با وجود کلمات توهین آمیزی که شنیده بود ، با لحنی محکم و جدی گفت:

- شما حق ندارید به من توهین کنید خانم...

پوزخندی بر لبهای سایه نشست و با نگاهی تحقیر کننده گفت:

- هه... توهین... چه لفظ قلم هم حرف می زنه...

سوگل را روی کاناپه نشاند و از جایش بلند شد و به سمت او رفت...

-ببین دختر جون... به اون رییس بی لیاقتت بگو... تا چند وقت دیگه سوگل برای همیشه مال من میشه... هر کسی لیاقت این بچه رو نداره...

تحمل توهین های او را نداشت به همین خاطر تعلل نکرد و جواب داد:

- مطمئنا شما هم این لیاقت رو نداشتید وگرنه این بچه رو به امان خدا ول نمی کردید...

سایه متعجب از حاضر جوابی ناز با صدایی که از حد معمول بلندتر شده بود گفت:

- تو مگه چی از زندگی ما می دونی؟ ها؟ فکر کردی یه مرد خوشتیپ و جذاب... یه پدر مسئول و فداکار .... هه...


romangram.com | @romangram_com