#کاش_هنوز_عاشقم_بودی_پارت_181
نگاه زن که به سمت پنجره افتاد دستپاچه خود را عقب کشید و به سمت سوگل رفت... دقایقی نه چندان دور صدای زن با لحنی دلنشین در فضای خانه پیچید:
- سوگلم... مامان جان؟
سوگل با شنیدن صدای مادر از جا پرید و به سمت صدا چرخید... زن برخلاف تصورش با گام هایی کوتاه به سمت دخترک آمد و او را در میان آغوشش جا داد و صورت او را غرقه بوسه کرد...لب های سوگل پر از خنده شده بود و تند تند کلمه ی مامان را تکرار می کرد. ناز با فاصله گوشه ای ایستاده بود و متحیر به صحنه ی رو به رو چشم دوخته بود. پس از کلی قربان صدقه رفتن بالاخره سایه رضایت داد و همان طور که دخترک را در آغوش داشت روی کاناپه نشست...
نفس های تند زن نشان از هیجان بالایش داشت... کبری لیوانی شربت مقابلش گرفت و سایه آن را از سینی برداشت و با ژستی خاص جرعه ای از آن را نوشید... سوگل دست روی چهره ی او کشید و گفت:
- مامان؟
- جانم... خوشگلم... دلت برای مامی تنگ شده بود...
سوگل چشمانش را چرخاند و گفت:
- این دفعه زیاد نه.
ابروهای زیبای سایه درهم شد و پرسید:
- چرا؟
- آخه ناز این جا بود... مامان، ناز خیلی خوبه دیگه تنها نیستم... همش امیر علی مجبور نیست پیشم بمونه... ناز خیلی مهربونه مامان...
نگاه سایه که به سمتش چرخید، گامی به جلو گذاشت و مودبانه سلام کرد. سایه نگاهی به سرتا پای او انداخت و گفت:
- چیه ، امیرعلی دیگه به بچه ها هم رحم نمی کنه؟
romangram.com | @romangram_com